پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه
349
پژوهشى پيرامون شهداى كربلا ( فارسي )
گفت : تشنگى بر من غلبه كرده است . ابن اشعث خطاب به سربازان خود فرياد زد كه اين ننگ و سستى است كه در برابر يك نفر اين چنين ضعف نشان دهيد ، همه با هم به او حمله كنيد ! در اين هنگام مسلم نيز به آنان يورش برد . شمشير بكير بن حمران احمرى به لبهاى مسلم اصابت و آنها را پاره كرد . مسلم نيز ضربتى بر بكير زد و او را از اسب به زير افكند . سربازان ابن زياد از پشت به مسلم حمله كردند و او را بر زمين زدند . سپس سلاحش را گرفته و اسير كردند . عبيدالله بن عباس جلو آمد و عمامهء مسلم را گرفت . اشك مسلم بر چهره روان گشت . عمرو بن عبيدالله به مسلم گفت براى كسى كه خود به استقبال مرگ مىرود گريستن شايسته نيست . مسلم گفت : به خدا قسم گريهء من براى مرگ نيست بلكه من براى حسين عليه السلام ، خانوادهاش و فرزندان خود كه بدين سو مىآيند مىگريم . مسلم بن عقيل به ابن اشعث گفت : تو از امان دادن من عاجزى ، پس كسى را نزد حسين عليه السلام بفرست و بگو كه با اهل بيت خود باز گردد و فريب مردم كوفه را نخورد ، اينها همان ياوران على عليه السلام هستند كه بارها آن حضرت براى جدايى از ايشان آرزوى مرگ كرده بود ، مردم كوفه به ما دروغ گفتند و براى دروغگو رأى و نظرى نيست ، ابن اشعث پذيرفت و گفت دربارهء امان دادن به تو با ابن زياد صحبت خواهم كرد . پس از آن ، سخنان مسلم را در نامهاى نوشت و به دست اياس بن عثل طائى سپرد و او را به سوى حسين عليه السلام روانه ساخت . آنگاه مسلم را به سمت قصر ابن زياد برد ، در حالى كه خون ، چهره و لباسش را فرا گرفته و مجروح و بسيار تشنه بود « 1 » . بيرون قصر عدهاى از مردم از جمله عمارة بن عقبه ، عمرو بن حريث ، مسلم بن عمرو و كثير بن شهاب در انتظار ديدار ابن زياد نشسته بودند . كوزهء آب سردى نيز در كنار درگاه به چشم مىخورد . مسلم رو به آنها كرد و گفت : قدرى از اين آب به من بدهيد . مسلم بن عمرو گفت : مىبينى كه چقدر سرد است ؟ به خدا قسم هرگز از آن نخواهى چشيد ، مگر آن كه پيش از آن ، آب جوشان جهنم را بنوشى . مسلم بن عقيل گفت : واى بر تو ، كيستى ؟ گفت : من فرزند كسى هستم كه حقّى را كه تو انكار مىكنى مىشناسد و نصيحت پيشوايى را كه تو با او دشمنى مىورزى مىپذيرد و در حالى كه تو
--> ( 1 ) . تاريخ الطبرى ، ج 5 ، ص 373 - 375 ، دارالمعارف ؛ البداية ، ج 8 ، ص 158 .